داستانی که فعلا اسم ندارد
1)
ماندانا مثل بقیه کسها قدی بلند دارد، و شیاری روی سینه اش از پشت مانتوی آجری پیداست، زیر ماکسیما سوار نمیشود،غیر از شامپاین نمیخورد،سه بار در هتلهای 5ستاره دیدیمش، یک بار در تهران و صد بار در خلیج عربی، او مادر این خانواده است، خانوادهای با کلکسیون تمبر و عکسهای سکسی،پدر! همین اصغر پهلوان است که میتواند دور هر میدانی مارگیری کند یا کراوات بزند و مدیری شرکتی شود در ونک، فرانک هم که تار و تنبور و کمانچه و ویلونسل مینوازد و شش سال است دانشجوی مدیریت دولتی است، به احتمال قریب به یقین دختر اصغر و مانداناست، مجردی در آنسوی شهر زندگی میکند و سه تا دوست پسر دارد که همه با هم دوستند و زیر یک سقف زندگی میکنند:آریا و بابک و مازیار...
فریدون! پسر بزرگ خانواده! خان داداش فرانک و فرهنگ! فعلا مشخص نیست کجاست، دوست دخترش میگفت: "همه با او دشمند، می خواهند فریدون را بکشند، سرش را زیر آب کردهاند"
فرهنگ اما معتاد است،این آخرین بچه ماندانا، از بچگی بازیگوش بود و با مهارت خاصی می توانست سیگارهای پدرش را کش برود،اما ما دوربین کیارستمی را کش رفتهایم و آمدهایم اینجا تا با آنها زندگی کنیم، آنها حتی اگر لخت هم بشوند، از ما خجالت نمیکشند،شما هم خجالت نکشید،اصلا اینجا هیچکس خجالت نمیکشد.
2)
پدر ماندانا در بخشی از آخرین مقالهاش مینویسد:
"انسان کوچکترین عضو جامعه انسانی است که همواره به خاطر آرمانهای این جامعه مجبور به تو سری خوردن است، نفت و دریاها و کهکشانها اهمیتی نمیدهند که این موجود، برق و انرژی هستهای و ماهواره را کشف کرده باشد یا نه؟ مهم این است که در ارتقاء سطح کیفی آنها گام بردارد و لاغیر.
جهان ؛ انسان را با یک نام توخالی، یعنی جامعه انسانی ، توسریخور بار آورده و دارد از او سواری میکشد. خوکها و خرسها و گنجشکها خیلی از ما خوشبختترند، چون خودشان را قاطی این بازیها نمیکنند. هزاران سال است که نه حرفی میزنند ، نه بیانیهای مینویسند و نه سازمان ملل، یا چیزی شبیه این دارند.
مگر زرافهها نمیتوانستند برق را اختراع کنند؟میتوانستند! اما کسخول نبودند که بیخودی دهن خودشان را به خاطر پادشاه دنیا شدن ، سرویس کنند؛ بودند؟ نبودند. همه خودشان را به حماقت زدند، جز آدمی، چون میدانستند این پادشاهی ، چیزی جز غلامی نیست.
حالا اختراعات انسانها از خودشان مهمتر است در جامعه انسانی و کامپیوتر به احتمال زیاد در آیندهای نزدیک انسانهایی تولید خواهد کرد که در حکم کامپیوتر برای انسانهای امروزیاند، اما خیلی باهوشتر و با کارتحافظهای بیشتر از ما ، آنوقت ما اضافی هستیم و حتی راسوها هم ما را به جنگل راه نمیدهند. از شهر رانده و از جنگل جا مانده میشویم"
پدر ماندانا یک فیلسوف است و زنش را در 20 سالگی طلاق داده و ماندانا تک فرزند آن ازدواج ناموفق است که انقدر لوس بار آمده و هنوز در 50 سالگی رژ صورتی میزند و شبیه 28 سالهها به نظر میرسد و فکر کند هنوز 24 سالهاست و شاید هم 22 و بعضی وقتها البته 20 و شاید هم 18 ... به هر حال او با تمام روشنفکریاش به نظر نمیرسد محصول خوبی را به جامعه جهانی معرفی کرده باشد. این محصول (یعنی ماندانا) فقط در حد یک گوشت لخت قشنگ است که گاهی میتواند برقصد یا شامپاین بخورد. اهل سازمان ملل و این نوع حرفها هم نیست. بیشتر ترجیح میدهد دوستپسرهای زیر 30 سال داشته باشد، گاهی هم میخواهد مخ دوستپسرهای فرانک را بزند، چون آنها بیش از آن اندازه خوشگلند در این جامعه جهانی بزرگ.
3)
رزیتا دوست مانداناست. 20 ساله و با موهایی خیلی قشنگ که از زیر روسری صورتی گلدارش بیرون ریخته و رژ صورتیاش خیلی جیغتر از خطچشم مشکیاش پیداست. با اینکه زمانی معشوقه فرهنگ بوده، ولی دیگر هیچ عشقی میان آنها نیست، فقط گاهی با ماندانا و اصغر دور هم جمع میشوند و چهار نفری ورق بازی میکنند. رزیتا همیشه یار اصغر است و اصغر همیشه تقلب میکند؛ او در تقلب خیلی حرفهای است. ماندانا و فرهنگ بازنده همیشگیاند و با اینکه این موضوع را خوب میدانند، اما همیشه میل عجیبی به بازی کردن دارند. اصغر انقدر در تقلب حرفهای است که برای بردن هیچ احتیاجی به نگاه کردن به ورقها ندارد، او از اول تا آخر بازی فقط به سینههای برجسته و تپل رزیتا نگاه میکند که از یقهباز و ولنگار تاپ مشکیاش به جهان بیرون مینگرد. خیلی دوست دارد با این دختر بازیگوش همخوابه شود یا او را منشی یکی از شرکتهای خودش بکند، اما رزیتا بیش از هر چیز به مهمانی و رقص دل بسته است و این نوع کارها جلوی خوشگذرانیهایش را خواهد گرفت. تازه او نمیتواند با اصغر پهلوان همخوابه شود، چون از مردهای شکمگنده بدش میآید و عاشق بازوهای کلفت و اندام کشیده و ستبر مردانیست که بتوانند او را با یک دست روی تخت بیاندازند و او در آغوششان گم شود، اصلا اصغر که 20 سانت از او کوتاهتر است، هیچوقت نمیتواند به خوبی با لببازی او همآهنگ شود و یک قصیده بلند از لببازی بسازند. اصغر معشوق خوبی نیست، کمی هم کچل است و کمی بداخلاق؛ با این حال همیشه به افتخار پستانهای نرم و فرز و تپل رزیتا در آخر بازی، آخرین ورق را میکوبد زمین و میگوید: "این هم آس دل"؛ و در بازی این چهار نفر، حکم همواره دل است و ورقها یکجور پخش میشوند و سناریو تمام بازیها یکی است، پس باید تصحیح کنم که ماندانا و فرهنگ میل به بازی ندارند، بلکه همواره مایل به بازنده شدنند.
امشب اما رزیتا نیامده به این خانه تا ورق بازی کند، او کیک تولدش را برداشته و آمده تا جشن بگیرند و پسری را با خودش آورده که میگویند نامش کوروش است و با پولش میتواند نصف تهران را بخرد. کوروش برای کادو تولد رزیتا، یک سگپاکوتاه خریده است به قیمت 2000000میلیون تومان (به حروف بیست میلیون ریال). سگ نامش بلفی است و از اول، از زمانی که همه شامپاین میخوردند و میرقصیدند و در آغوش هم غلت میزدند، دارد به دوربین نگاه میکند و انگار دنبال چیزی میگردد. من روی اوپن آشپزخانه چمباتمه نشستهام تا مزاحم رفت و آمدها و رقصها و سکندری خوردنها نباشم و بلفی درست روی کاناپه روبروی من، دراز کشیده است و گاهی با پننجههاش، پوزهاش را خارش میدهد.
4)
یک صبح بهاری است. ماندانا و رزیتا با چادرهای مشکی و بدون آرایش دارند توی یک هفتهبازار قدم میزنند. کاهوها را زیر و رو میکنند. سر تخفیف جر و بحثشان با دستفروش بالا میرود. به مردهای هیز چپچپ نگاه میکنند. گاهی هوس میکنند اینجوری رفتار کنند. گاهی دلشان برای اینجوری بودن تنگ میشود و اینجوری میشوند. فقط همین. دلیلش چیز دیگری نیست. امروز از آن روزهاست. روزی برای یک زن معمولی خانهدار و احتمالا بلفی منتظر است، منتظر یک تکه استخوان.
و اینجا، جاییست که سیاوش را کشتند، با یک چاقوی دستهطلایی و او سه ساعت، تا وقتی که پلیسها تحقیقاتشان کامل شود، به آسمان زل زد و بعد از آن دیگر کسی نفهمید، چه کسی قاتل است یا اینکه سیاوش آن روز چقدر دوست داشت هندوانهای شیرین بخرد و به خانه برود و روبروی پنکه بنشیند و موقع فوتبال، چاقو را فرو کند در سرخ هندوانه و خنک شود، مثل روزی که در جنگ آبتنی کرده بود در اروند و کلی آب خورده بود.
ماندانا بر میگردد به پشت سرش نگاه میکند؛ یکی شبیه اصغر، در ته بازارچه معرکه گرفته است. چند قطره باران میچکد روی گونهاش و درست میشود مثل اشک... گاهی گمان میرود، او نیز گریه میکند.
5)
کژال، خواهر عزیز و لوس کوروش است. مانتواش را روی چوبرختی آویزان میکند، شالش را میاندازد روی کاناپه، گیرهء مویش را روی اوپن میگذارد، شلوارش را به نرمی در میآورد و دوباره سمت چوبرختی برمیگردد و آویزانش میکند، میرود جلوی آینه؛ حالا او دختریست با یک شرت مشکی مارکدار و یک بلوز سفید. بلوز سفیدش را میکشد بالا و از گردن به زحمت میخواهد بیرون بکشد این لباس تنگ را، چگونه بیرون خواهد کشید؟ موفق میشود و لباس را دوباره میدهد به چوبرختی... حالا دختری با شرت و سوتین مشکی لطیف و نازک و نرم است. دستهاش را میبرد پشت کمر و کمی خم میشود، کاش یکی چراغها را خاموش میکرد یا این صحنه تا ابد کش میآمد و تمام نمیشد، کاش یکی این دوربین را میگرفت و من میرفتم و یک لیوان بزرگ آب پرتقال میخوردم یا به یکی از دوستهام زنگ میزدم. سینههای نرم و سفتش، سینههای سفیدش، سینههای برجستهاش، سینههای کشیده و نازک و نرمش، تلوتلو میخورد و دستهاش به شرتش میرسد.
برمیگردم و به کاناپه نگاه میکنم، بلفی دارد تلوزیون تماشا میکند. یک برنامه آشپزی. کژال مشغول پوشیدن لباسهای دیگری میشود. یک ست کاملا نارنجی جیغ. کانال را عوض میکنم: فوتبال، بلفی همچنان محو تماشاست. کانال را عوض میکنم: یک سریال کرهای، بلفی همچنان محو تماشاست. تلوزیون را خاموش میکنم و بلفی همچنان محو تماشاست.
کژال برمیگردد و دستش را میگذارد روی لبهاش و یک بوس سمت دوربین میفرستد، اما این بوس احتمالا برای من نیست، برای آدمهایی ست که آنسو دارند این سرطان لعنتی را نگاه میکنند و به جای معنا، فقط لخت شدنها را میبینند و ارضا میشوند. آنها کورند و فقط لختیها را میبینند، نمیتوانند بدون شهوت به چیزی بدون لباس و پوشش بنگرند و به جای لذت بردن، کمی فکر کنند. آنها بوس کژال را تا آخر عمر به عنوان یک سند قطعی در پروندههای سکسی خود خواهند داشت و گاهی پیش دوستانشان از دختری به نام کژال سخن خواهند گفت که بدنی فوقالعاده داشت و میتوانست حتی یک سگپاکوتاه را آزار جنسی بدهد. اما من پیش از هرچیر، دوربین را خاموش میکنم و به جای دیگری خواهم رفت. میروم.
ادامه دارد...